من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست ...
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه "اکنون" است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
+
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 19:10  توسط مرتضی رحیمی یگانه
|
" آقای فرهادی هنوز داشته فیلمنامه می نوشته اما همینطوری به وی جایزه
می دهند! ایشون هنرمند خوب و دوست داشتنی است اما نباید به فیلمی که هنوز
ساخته نشده است الکی جایزه بدهند !
مجری شبکه پارس تی وی که در برنامه پخش زنده با حمله به فرهادی
نسبت به اهدای جایزه اتحادیه اروپا قبل از ساخت فیلم به وی اعتراض کرده بود
با دستور مدیر برنامه ادامه انتقاد هایش را نیمه تمام رها کرد.
اصغرفرهادی
کارگردان ایرانی برای فیلم بعدی اش که پاییز امسال در فرانسه ساخته می شود
برنده اولین جایزه رسانه ای اتحادیه اروپا معرفی شده است.
این جایزه به طور مشترک به آقای فرهادی و الکساندر ملیگای، تهیهکننده فیلم جدید آقای فرهادی اهدا میشود.
براساس
اطلاعیهای که در سایت رسمی اتحادیه اروپا منتشر شده است، جایزه رسانهای
این اتحادیه به بهترین پروژه سینمایی اهدا می شود که انتظار میرود فروش
خوبی داشته باشد و فیلمنامهنویس و شرکت تهیهکننده آن، فیلم خود را برای
دریافت این جایزه که شامل کمک های مالی در روند تولید فیلم است، ثبت کرده
باشند.
این موضوع با اعتراض حسینی مجری برنامه
زنده شبکه پارس تی وی روبرو شد و گفت : " آقای فرهادی هنوز داشته فیلمنامه
می نوشته اما همینطوری به وی جایزه ای می دهند! ایشون هنرمند خوب و دوست
داشتنی است اما نباید به فیلمی که هنوز ساخته نشده است الکی جایزه بدهند !
حسینی
ادامه انتقاداتش را با اشاره مدیر برنامه پارس تی وی قطع کرده و به نفل از
وی اعلام کرد : " اشاره کردند اقای فرهادی از خودمونه و نباید اینطور در
برنامه ازش انتقاد بشه ، چشم !
+
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 19:6  توسط مرتضی رحیمی یگانه
|
روز عطار بر علاقمندان ادب پارسی خجسته باد !
عطار و منظومه فرهنگي پيرامون او،
از زندگي تاريخي تا افسانهها و از آثار مسلم او تا مجموعه وسيعي از
مجعولات و منحولات دورههاي بعد، كه منسوب به اوست، بيشباهت به يك مذهب يا
يك آيين نيست. در كنار هر مذهبي مشتي افسانه و اساطير و مجموعه متناقضي از
آرا ميتوان ديد كه با همه تضادي كه در اصل، با مبادي مركزي آن آيين
دارند، از جهاتي سبب حفظ و حراست از آن مذهباند و در لحظههايي همان حواشي
و افزودهها، از نابودي آن اصول و مبادي مركزي جلوگيري ميكنند. يا بهتر
بگوييم: بقاي هر مذهبي را تناقضهاي دروني آن تضمين ميكند.
ارزش
اين حواشي و افزودهها، در بعضي از شرايط تاريخي، از آن اصول و مبادي مركزي
كمتر نيست. حتا در مواردي بسي مهمتر از اصل است. چهره قديسگونه عطار،
درست مانند يك مذهب، در درون همين افسانهها و همين سخنان مجعول رشد كرده و
بدينگونه كه امروز ميبينيم، درآمده است. تا وقتي كسي به اين مذهب
نگرويده است، بسياري از اجزاي اين آيين در نظرش بيارزش و حتا مضحك جلوه
ميكند؛ اما وقتي در داخل اين منظومه آييني قرار گرفت، همه آن حرفهاي
ظاهرا سست و يا نامعقول، جلوه و جلاي خاصي پيدا ميكند و از هر جهت زيبا و
استوار، سيطره خود را گسترش ميدهد. درك مباني جمالشناسي شعر عطار نيز
چنين حالتي دارد، يعمي التذاد شعر او، براي كسي كه بيرون اين منظومه قرار
گرفته است، بسيار دشوار و تقريبا محال است.
***شعر عطار
شعر
عطار نماينده يكي از مراحل تكامل شعر عرفاني ايران است. وقتي از دور به اين
دريا ـ كه يك ساحل آن را نخستين تجربههاي شعر زهد و اخلاق شاعران مذهب
كرامي، در عصر ساماني، تشكيل ميدهد و يك ساحل ديگر را در زماني نزديك به
عصر ما، تجربههاي امثال هاتف اصفهاني و حبيب خراساني ـ مينگريم، سه موج
عمومي، سه خيزاب بلند در آن ديده ميشود: قله يكي از اين خيزابها سنايي
است و قله دومين خيزاب، فريدالدين عطار است و سومين كوهموج و قله، كه
بلندترين آنهاست، جلالالدين مولوي است. بعد از او هر چه هست، موجها و
موجكها است و حتا ميتوان گفت كه دريا نيز ديگر دريا نيست، درياچه است و
غدير و آبگير و در مواردي حوض و پاشوره.
***آثار عطار
عطار
را بايد از نو شناخت، عطار راستين و عطار تاريخي را از عطارهاي مجعول در
طول قرون و اعصار جدا كرد، آثار برساخته درويشان مهملسراي مبتذل و بيمايه
را از قلمرو آثار او به دور كرد و كار را از آثار مسلم و قطعيالصدور او
آغاز كرد؛ عطار در مقدمهاي كه خود و به احتمال قوي در اواخر عمر به نثر
نوشته است و در آنجا به نام و نشان مجموعه آثار خويش پرداخته است، تصريح
ميكند كه وي داراي اين آثار است: «الاهينامه» (= خسرونامه)، «اسرارنامه»،
«مصيبتنامه»، «منطقالطير» (= مقامات طيور)، «ديوان» (غزليات و قصايد) و
«مختارنامه» (مجموعه رباعيات). البته خود تصريح ميكند كه دو اثر منظوم
خويش را به نام «جواهرنامه» و «شرحالقلب» از ميان برده و نابود كرده است.
بنابراين، هر گونه اثري كه بدين نامها پيدا شود، ربطي به عطار ندارد و
مجعول و منحول است. عطار از اين شش مجموعه شعري به نام دو مثلث ياد ميكند و
گويا جدا از تذكره يك مثلث نثر نيز ميخواسته است ترتيب دهد، شامل
زندگينامه پيامبران و صحابه و اهل بيت، كه گويا تأليف نشده يا اگر تأليف
شده، اثري از آنها باقي نمانده است و در هيچ فهرست و كتابي هم اشارتي
بدانها نرفته است.
او علاوه بر داشتن يك منظومه ذهني خاص، داراي يك
نظام زباني ويژه نيز هست؛ زباني كه به لحاظ ساختارآوايي كلمات بيش و كم از
زبان استانداردشده سبك خراساني ـ كه عينا با تغييراتي اساس سبك سعدي و
حافظ و ديگران را تشكيل ميدهد ـ متمايز است.
***زندگي عطار
در
ميان بزرگان شعر عرفاني فارسي، زندگي هيچ شاعري به اندازه زندگي عطار در
ابر ابهام نهفته نمانده است. اطلاعات ما در باب مولانا صدبرابر چيزي است كه
در باب عطار ميدانيم. حتا آگاهي ما درباره سنايي، كه يك قرن قبل از عطار
ميزيسته، بسي بيشتر از آن چيزي است كه در باب عطار مي دانيم. نه سال تولد
او به درستي روشن است و نه حتا سال وفات او. اينقدر ميدانيم كه او در
نيمه دوم قرن ششم و ربع اول قرن است. نه استادان او، نه معاصرانش و نه
سلسله مشايخ او در تصوف، هيچ كدام، به قطع روشن نيست. از سفرهاي احتمالي او
هيچ آگاهي نداريم و از زندگي شخصي و فردي او و زن و فرزند و پدر و مادر و
خويشان او هم اطلاع قطعي وجود ندارد.
در اين باب هر چه گفته شده
است، غالبا احتمالات و افسانهها بوده است و شايد همين پوشيده ماندن در ابر
ابهام، خود يكي از دلايل تبلور شخصيت او باشد كه مثل قديسان عالم در فاصله
حقيقت و رؤيا و افسانه و واقعيت در نوسان باشد. اگر اين «افسانهگون»
بودن، در «قديسوارگي» عطار تأثيري داشته، در متهم كردن او و آلودن نامش به
شعرهايي بسيار سست و ناتندرست و ذهنيتي بيمارگونه و ماليخوليايي نيز
بيتأثير نبوده است؛ زيرا در اين هفت قرني كه از روزگار حيات او ميگذرد،
مجموعه گوناگوني از شعرهاي سست و بيمارگونه به نام او برساخته شده است كه
جدا كردن حقيقت وجودي عطار از آن ياوهها كار آساني نيست. بنابراين،
جويندگان زندگينامه عطار هميشه نسبت به اين مشكل اساسي بايد آگاهي داشته
باشند و در داوريهاي خود جانب احتياط را همواره رعايت كنند.
در
آثار مسلم او تصريح به نام او كه «محمد» است شده و خود در مواردي از
همنامي خويش با رسول (ص) ياد كرده است و در شعرهاي خود تخلص عطار و فريد
را آورده است و معاصر او محمد عوفي نيز در «لباب الالباب» به عنوان «الاجل
فريدالدين افتخارالافاضل ابوحامد ابوبكر العطار النيشابوري ... سالك جاده
حقيقت و ساكن سجاده طريقت ...» از او ياد كرده است. پس تقريبا با اطمينان
ميتوان گفت كه شاعر مورد بحث ما «فريدالدين محمد عطار» است و در نيشابوري
بودن او ترديدي نيست. تذكرهنويسان قديم نيز نام پدر عطار را ابراهيم
نوشتهاند و از او به نام «محمد بن ابراهيم بن اسحاق» ياد كردهاند.
***سرچشمههاي شعر عطار
به
لحاظ تاريخي، شعر عطار بعد از شعر سنايي، دومين اوج شعر عرفاني فارسي
است و پس از عطار، بلندترين قله شعر عرفاني، جلالالدين مولوي است. سه موج
بزرگ، سه خيزاب بلند حيراتآور، در اين دريا وجود دارد: اول سنايي و دوم
عطار و سوم جلالالدين مولوي، اينها سه اقليم پهناور، سه كهكشان
مستقلاند كه فضاي بيكرانه شعر عرفاني فارسي، و بياغراق، شعر جهان را
احاطه ميكنند و در ضمن كمال استقلال، سخت به يكديگر وابستهاند و يكديگر
را تكميل ميكنند.
شعر عطار در نگاه نخستين، گاه، خواننده را
ميرماند. اما شكيبايي و قدري آمادگي روحي لازم است تا به درون اين باغ راه
پيدا كنيم. وقتي انس گرفتيم، ميبينيم كه در آن سوي بعضي ناهماهنگيها،
چه منظومه منسجمي از احساس و انديشه موج ميزند.
***غزل عطار
غزل
عطار يكي از مهمترين مراحل تكامل غزل عرفاني فارسي است. اگر ديوان شمس
تبريزي را ناديده بگيريم، غزليات عطار مهمترين نمونههاي غزل عرفاني
فارسي است. در اين شيوه غزل، مهمترين نكته، وحدت تجربه شعري و حتا در
مواردي بسيار زياد، وحدت «تم و موتيو» است، بدينگونه كه شاعر از همان
آغاز كه مطلع غزل را ميسرايد تا پايان، از يك مسير طبيعي حركت ميكند و
دايرهوار در همانجا كه آغاز كرده بود، سخن را به پايان ميبرد و در
بسياري از اين غزلها نوعي سرگذشت يا واقعه تصوير ميشود و چه بسيار از اين
غزلها كه جوهر زندگينامه يك عارف است كه تحولي روحي به ناگهان او را
دگرگون كرده است و اين نمونهها را در بخش غزلهاي قلندري عطار، فراوان
ميتوان ديد.
مهمترين نكته در اينگونه غزلها - كه شيواترين
نمونههاي غزل عرفاني در زبان فاسي است - برهنگي اين غزلها از اصطلاحات
عرفاني است؛ يعني شاعر چندان بر تجربه روحاني خويش مسلط است و چنان با
موضوع آميخته است كه نيازي به اصطلاحات فني تصوف احساس نميكند. برعكس
دورههاي بعد كه شاعران عرفانگراي، با انباشتن غزلهاي خويش از فرهنگ
عرفاني ابن عربي و اصطلاحات خاص تصوف او، شعر خويش را به عرفان سنجاق
ميزنند يا عرفان را به شعر خويش، و ديوانهاي ايشان، بيش از آنكه ارزش
عرفاني داشته باشد، به درد آن ميخورد كه شواهد از آن استخراج شود براي
فرهنگ اصطلاحات صوفيه. نمونهاش شاه نعمتالله ولي كرماني كه دقيقا
يكصدوهشتاد درجه در جهت مخالف عطار و مولوي قرار دارد و عامه مردم ممكن است
شيفته انبوه اصطلاحات عرفاني اينگونه شاعران شوند و تصور كنند كه اينان
در عالم عرفان تجاربي عميق داشتهاند؛ در صورتي كه اينان در اين وادي اصلا
وارد نشدهاند؛ بلكه منظومهاي از اصطلاحات تصوف ابن عربي را به نام ديوان
خويش درآوردهاند براي اصطلاحبارگان و اصطلاحپسندان.
***جايگاه عطار در شعر فارسي
شعر
عطار، از روزگار حيات او، در ميان ارباب سلوك و معرفت با حسن قبولي شگرف
روبهرو شده است. ميدان نفوذ شعرش، نسل به نسل، در گسترش بوده است. بعد
از آشوبهاي حاصل از فتنه تاتار، وقتي جامعه ايراني به بازسازي فرهنگي
خويش كمر بسته و برخاسته است ـ و اين كار از طريق نسخههاي خطي موجود فارسي
قابل رسيدگي است - نسخههاي آثار عطار، قرن به قرن، روي در افزوني نهاده
است. نه تنها آثار مسلم و اصيل او چنين سرنوشتي دارند كه آثار منحول و
مجعول و منسوب به او هم درپرتو نام او، به همين گونه در جامعهي ايراني و
در ميان فارسيزبانان جهان، با حسن قبول روبهرو شده است. آمار قرن به قرن
آثار او، كه در فهرستهاي كتابخانههاي جهان امروز قابل بررسي است، اين
نكته را به شيوهاي تجربي و استدلالي ثابت ميكند.
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 23:1  توسط مرتضی رحیمی یگانه
|
دستخط سیمین دانشور
متن زیر یادداشت منتشرنشده ای است از سیمین دانشور، نویسنده
نامدار ایرانی، که در ۱۲ آبان سال ۱۳۷۷ در پاسخ به سوالات جمشید برزگر
نوشت.
سیمین دانشور عصر ۱۸ اسفند سال ۹۰ در تهران درگذشت.
...
آقای جمشید برزگر عزیز، اگر می خواستم جواب پرسش های شما را
بدهم، مثنوی هفتاد من کاغذ می شد و نه لزومی داشت و نه فرصتی بود. به این
علت، چکیده پرسش های شما را پاسخی کلی دادم. موفق باشید.
سیمین دانشور
تمایز میان شرق و غرب و در وضعیتی جزیی تر یعنی در آفرینش هنری
در این است که در مشرق زمین مسئله ی جدایی مطرح است و در مغرب زمین مسئله ی
تنهایی. در باور شرقی ها انسان از عالم لایتناهی جدا گردیده است یعنی از
اصل خود دور مانده است و کوشش او در این جهان روزگار وصل خویش بازجستن است و
بن مایه ی شناخت زیبایی و هنر در ادبیات سنتی والای ما تا حد زیادی بر این
باور استوار است.
در غرب و به ویژه در دوران معاصر، اعتقاد غالب بر این است که
انسان زاده همین کره ی خاکی است و آنگاه فن آوری و تسلط بر طبیعت و تولید و
مصرف زیاد، به تنهایی هنرمند غربی انجامیده است.
به گفته ی پوپر" محصولات ذهن آدمی اعم از علوم و هنرها با
مشاهده ی انسان آگاه صورت می گیرد. پس روح بشر مرکز درک ما از جهان است."
می توان گفت این گونه ادراک گه گاه رگه ای از ماوراء الطبیعه را در بردارد و
نه تنها در شرق که حتی در غرب هم چنین است. رویاها را می توان تابعی از
چنین برداشتی دانست. بدون رویا آدمی مرده ی متحرکی بیش نیست. خودم در
شعرواره ای که از زبان "هستی" در جلد دوم جزیره ی سرگردانی سروده ام، عنوان
شعرواره را "مرگ رویاها" گذاشته ام و بیت اول آن را از قدما نقل کرده ام
که:
سمرقند همچو قند، بدین روزت کی اوفکند؟
که این بیت شامل همه سمرقندهای روزگار می شود.
و باز پوپر می گوید: "هدف علوم رسیدن به یک توصیف عینی از جهان
طبیعی است در زمان و فضا و مکان، و تصور جهان بدون بعد زمان غیرممکن است."
و من می افزایم به جز اینها، در هنرها هستی شناسی آدمی مطرح
است و هستی آدمیان تابعی از عوامل اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و مذهبی و
تاریخی و جغرافیایی و غیره است.
این هستی در تغییر است و بدون تغییر تصور هستی بی معناست. علوم
هم تغییر می کنند و تکامل می یابند. تا مدت ها کره زمین را مرکز منظومه ی
شمسی می دانستند کوپرنیک بود که خورشید را مرکز منظومه شمسی شمرد و واقعیت
هم چنین بود.
چون هستی انسان در تغییر است پس ادبیات هم در تغییر خواهد بود.
در ادبیات همواره این مسئله مطرح بوده است که چه می خواهیم بگوییم و تا چه
حد از عهده بیان آن برآمده ایم؟
یعنی در سرزمین خود چه بذری بیفشانیم، چگونه بپرورانیم و به
آرایش و پیرایش بپردازیم و آنگاه چگونه درو کنیم؟ و "هرکس آن درود عاقبت
کار که کشت".
پس هر نویسنده و سراینده ای بایستی آن چنان بر محیط و مسایل
حاکم بر آن اشراف داشته باشد تا بتواند با تلفیق ادراک خودآگاهی و
ناخودآگاهش، یعنی ترکیب مناسب ذهن و عین و بهم پیوستگی واقعیت و تخیل و
رویا کشت باروری عرضه بدارد.
اینک اندیشه و تفکر هم خود را بر ادبیات تحمیل کرده اند. شخصا
با زیاده روی در کاربرد اندیشه در آفرینش هنری موافق نیستم. زیاده روی در
این مقوله راه به علوم می گشایند.
در غرب که ما هم در حال حاضر چشم به آنها داریم، از دهه ی ۱۹۶۰
ببعد پس از مدرنیته، پست مدرنیسم مطرح گردید. میشل فوکو، امبرتو اکو، و
رولان بارت از برجستگان چنین طرز تفکری بودند و ما هم تقلیدهایی نابجا یا
بجا از پیروان آنها کردیم.
چکیده ی طرز تفکر آنها اهمیت فراوان دادن به زبان و
ساختارگرایی بود تا جایی که امبرتو اکو از " جبر ساختاری" سخن گفت و دیگران
از "مرگ نویسنده به نفع خواننده" حرفها زدند. پس "نویسنده غایب گردید و
تنها ضمن نوشتن و کاربرد زبان حضور یافت نه به صورت نویسنده ای که پیش از
نوشتن متن حضور و وجود داشته باشد".
این چنین نویسنده ای با زبانی که سخن می گوید کمابیش حضوری
پنهانی دارد و خواننده ی نوشتار است که بایستی در ذهن خود تصویر و تصورات
نویسنده را تکمیل یا دست کم حدس بزند.
این گونه زبان بازی با وجود تحسین برانگیز بودن خلق الساعگیش،
به گمانم در حال حاضر جا به ساختارگرایی مطلق پرداخته [داده] باشد.
اما ما نویسندگان جهان سوم، بایستی خودمان هستی خود را کشف
کنیم و همانرا مطرح نماییم و در خور وضعیت تازه، زبان شایسته را پیدا کنیم و
فراموش نکنیم که ما ایرانی هستیم و به فارسی می نویسیم و میانگین سواد حد
بالا در کشور ما پایین است و ما برای مردم می نویسیم نه برای همقلمان
خودمان که تازه آنها هم با همدیگر تفاهم کافی ندارند.
برای مردم بنویسیم اما از عوام پسندی احتراز کنیم. دست خواننده
را بگیر و او را بالا ببر نه اینکه پا به پای او راه برو و یا او را به ته
چاه بکشان. "داد از دست عوام".
شرمسارم که نصیحت آلات می کنم، خوب، "ما عاشق و پیر و رند و
عالم سوزیم."
۱۲ آبان ۱۳۷۷
+
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 6:57  توسط مرتضی رحیمی یگانه
|
محمود احمدی نژاد شامگاه روز شنبه ۵ فروردین، ۲۵ مارس، در خانه فرهنگ
ایرانیان در شهر دوشنبه، طی سخنانی شاهنامه فردوسی را "توحید نامه" خوانده و
تاکید کرده است که «فردوسی مکتب پیامبر گرامی اسلام را نجات داده و بار
حقیقی این مکتب را از دوش نااهلان برداشته و بر دوش ملت ایران گذاشت و این
ملت نیز الحق به خوبی از عهده ایفای این مسئولیت برآمد.»
او همچنین کوروش، پادشاه هخامنشی را «جوان
ایرانی عدالت طلب و آزادی خواه» معرفی کرد و به سخنان خود در جلسهای که
نزدیک به دو سال پیش به مناسبت رونمایی از منشور کوروش در ایران برگزار شده
بود اشاره کرد و گفت: «البته برخیها هم از این سخنان من ناراحت شدند.»
او گفت که ملت ایران پس از پذیرش اسلام
مشاهده کردند که امویان و عباسیان «که بویی از راه و مرام پیامبر» نبرده
بودند، بر ملت ایران حاکم شده و «شخصیت ملت را تحقیر و استعدادهایشان را
لگد مال کردند» و در این شرایط این فردوسی بود که هویت موحد، عدالت خواه،
آزادی طلب و انسانی ملت ایران را مجددا احیا کرد.
احمدینژاد شامگاه شنبه (پنجم فروردین) در جمع گروهی از ایرانیان مقیم تاجیکستان این مطلب را بیان کرده است
احمدینژاد از افرادی که آنها را «حقیر» و
«کوچک» خوانده نامی نبرده٬ اما گفته که آنها نتوانستهاند «آنقدر بزرگ
شوند که لایق حکومت و این ملت {ایران} باشند.»
محمود احمدی نژاد شامگاه شنبه به وقت محلی
در اجتماع ایرانیان مقیم تاجیکستان در محل خانه فرهنگ ایرانیان نوروز را
سنتی کهن در تاریخ خواند و اظهار داشت : «سنت ها و مناسبت هایی در تاریخ
ماندگار می شوند که ریشه در فطرت انسان ها و آسمان داشته و به حال انسان و
انسانیت نافع باشند.»
احمدی نژاد وجهه اصلی ایرانی ها در طول
تاریخ را وجهه فرهنگی دانست و افزود : «ملت ایران همواره ملتی فرهنگی بوده و
امروز وقتی نام ایران برده می شود فرهنگ در ذهن همگان تداعی می شود
همانگونه که نام برخی کشورها با جنگ و کشتار، برخی با حیله گری و تزویر،
برخی با خودخواهی و تکبر و برخی با زیاده خواهی همراه است نام ملت ایران
قرین با ارزش های فرهنگی و انسانی است.»
احمدی نژاد موضوع و محور اصلی فرهنگ را
انسان ذکر کرد و اظهار داشت : «اگر انسان از ساحت فرهنگ برداشته شود چیزی
از فرهنگ باقی نمی ماند و اگر فرهنگ از انسان گرفته شود دیگر انسانیتی باقی
نمی ماند و این یعنی اینکه ملت ایران همواره انسانی زندگی کرده اند.»
سپتامبر دو سال قبل، آقای احمدی نژاد در مراسم رونمایی منشور کوروش در تهران، ضمن تجلیل از کوروش از او به عنوان شاه جهان یاد کرد.
اظهارات آقای احمدی نژاد در آن زمان با کلیک واکنشها و انتقادهای تندی به ویژه از سوی گروههای اصولگرا رو به رو شد.
وی در پایان زبان و شعر فارسی را ، زبان
فرهنگ توصیف کرد و گفت : زبان فارسی نظیر ندارد چرا که با هیچ یک دیگر از
زبان های دنیا نمی توان مفاهیمی بزرگ و بلند که برای توصیف آنها نگارش کتاب
های قطور لازم است را در چند بیت شعر خلاصه کرد.
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 7:12  توسط مرتضی رحیمی یگانه
|
سراپا اگر زرد و پژمردهایم
ولى دل به پاییز نسپردهایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خوردهایم
اگر داغ دل بود، ما دیدهایم
اگر خون دل بود، ما خوردهایم
اگر دل دلیل است، آوردهایم
اگر داغ، شرط است، ما بردهایم
اگر دشنهی دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گردهایم
گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخمهایى که نشمردهایم!
دلى سربلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر بردهایم
و به قول: ایرج زبردست
کاووس حسن لی، ز جنون دورم کن / خورشید به خورشید پر از نورم کن
آن خواهش کوچکی که دارم این است / همصحبت قیصر امینپورم کن
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 5:51  توسط مرتضی رحیمی یگانه
|
رفته
بودم سر حوض
تا ببینم شاید
عکس تنهایی خود را در آب
آب در حوض نبود
تو اگر در تپش باغ . خدا را دیدی
همتی کن و بگو . ماهی ها
حوضشان بی آب است
وه که ای ماهی زیبای زمان
در پی آب مباش
من خدا را دیدم
او همان تنهایی است
او هماغوش تو در داخل آب است عزیز
آب با من می گفت
که به عشق تو چنین بی سر و پا مواج است
قلب او خانه تست
آب حس کردنی است
آب تنهاست عزیز
در پی ماهی زیباست عزیز
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 17:20  توسط مرتضی رحیمی یگانه
|
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
+
نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 15:55  توسط مرتضی رحیمی یگانه
|
تمام روزها اگر
پاییز شوند
و پاییز اناری شود
در ته باغ
باغی که گر میگرفت در هر غروب
از منظر تو
که تکیه میدادی
جایی که دیوار ترکخورده بود از
آنجا که ریشه کج مو میزد بیرون
یادم نیست ترانهای که میخواندی
ولی دردناک بود، یادم هست
آنقدر میخواندی
که سپیده نزده
باید به بستر میرفتیم
تا همچون بقیه عالم
با خاطرات پیر شویم
از یاد ببریم
که همه روزها پاییز است
که همه چیز رنگ انار گرفته.
بیرنگ
هرکه رنگی دارد
من اما
بیرنگم
برای آنکه تو بیایی
رنگ تو شوم
بیرنگ نبودم اگر
دریا آبی نبود
بی رنگ نبودم اگر
آب آبی نبود
آبی رنگ آب نیست
آب آبی نیست
آسمان را به حال خود بگذار
تا دریا دریاست
من
بیرنگ توام
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 11:7  توسط مرتضی رحیمی یگانه
|
زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن
گردشـــی در کوچــه باغ راز کن
هر که عشقش در تماشا نقش بست
عینک بد بینی خود را شکسـت
علـت عـاشــــق ز عـلتــها جــداســـت
عشق اسطرلاب اسرار خداست
من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام
درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام
دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها
می تپــد دل در شمیــــم یاسها
زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست
زندگی باغ تماشـــای خداســت
گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود
می تواند زشــت هم زیبا شــود
حال من، در شهر احسـاسم گم است
حال من، عشق تمام مردم است
زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا
صبـــح هـا، لبـخند هـا، آوازهـــا
ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من
ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن
با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود
مثنوی هایـم همــه نو می شـود
حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد
واژه هایـم بوی بـاران می دهـــد
در روز ها و شب های ماه مبارک رمضان از دوستای عزیزم خواهش می کنم که به هنگام خلوت با محبوب همدیگر را فراموش نکنند و برای هم در خواست خوشبختی کنند.
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 9:31  توسط مرتضی رحیمی یگانه
|
زندگی خالی نیست
مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد سهراب سپهری
روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد...
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ ...
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ،سایه ها را با آب ،شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
بادبادک ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد ...
خواهم آمد ،سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 7:55  توسط مرتضی رحیمی یگانه
|
شعری از یک کودک آفریقائی نامزد جایزه ادبی2005 با ترجمه ي فارسي
When I born, I Black
When I grow up, I Black,
When I go in sun, I Black,
When I scared, I Black,
When I sick, I Black,
...And when I die, I still black
And you white fellow,
When you born, you Pink,
When you grow up, you White,
When you go in sun, you Red,
When you cold, you Blue
when you scared, you Yellow,
When you sick, you Green,
And when you die, you Gray...
And you call me colored!?
زمانی که چشم به جهان گشودم سیاه بودم
بزرگ که شدم باز سیاه بودم
زیر آفتاب همچنان سیاه بودم
اگر از چیزی می ترسیدم سیاه بودم
پس از مرگ نیز سیاه خواهم بود
و تو ای سفید پوست
زمانی که به دنیا آمدی صورتی بودی
اما بزرگ که می شوی سفید می شوی
در زیر آفتاب قرمز می شوی
سرما رنگ رخسارت را آبی می کند
اگر بترسی رنگت زرد می شود
و وقتی بیماری سبز می شوی
در زمان مرگ خاکستری خواهی بود
و آنگاه مرا رنگین پوست می نامی!؟
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:55  توسط مرتضی رحیمی یگانه
|